کلیک ممنوع

برگردان مقاله: س. محمود حسینی زاد 26

دسامبر 1995

ماه اکتبر در فرانسه جلسات شعرخوانی داشتم، به دعوت انستیتو گوته. لیون آخرین شهر بود. هنوز مسئول انستیتو گوته معرفیم نکرده است که در باز می‌شود و پیپون وارد، دوست قدیمی فرانسوی‌ا‌م. سه سالی بود که ندیده بودمش و فکر می‌کردم در بروکسل است. می‌دانستم که از رفتن به جبهه سر باز زده بود و برای همین هم سال‌ها می‌شد که اجازه نداشت به فرانسه باز گردد، والا به زندان می افتاد؛ حالا خیلی راحت آمده به جلسه شعر خوانی من. بعد از شعرخوانی می‌رویم تا در حال و هوای غروب قدم بزنیم. پیپون برایم تعریف می‌کند که دولت میتران برای تمام سربازهای فراری بخشودگی صادر کرده و برای همین هم او بالاخره توانسته برگردد، بعد از 11 سال. در بخش قدیمی شهر هنوز چند مغازه باز است. می‌رسیم به یک کتابفروشی که کتاب‌های قدیمی و دست‌دوم دارد، با ویترینی خوش‌سلیقه تزیین شده. پیپون را می‌کشم و می‌رویم به کتابفروشی. زنِ کتابفروش گوشه‌ای را که کتاب‌های آلمانی است نشانم می‌دهد. نسخه‌ای ساده و زیبا از دوشیزه‌ی اورلئانِ شیللر را می‌خرم، دودزبانه. بعد چشمم می‌افتد به کتاب‌های انتشاراتی editions de minuit . از پیپون می‌پرسم که آیا سکوت دریای ورکور را می‌شناسد. نمی شناسد. برایش داستان کتاب را تعریف می‌کنم و رابطه‌ام با این کتاب را. ورکور، با اسم واقعی ژان بروله (1902 – 1994)، قبل از جنگ دوم جهانی گرافیست و تصویرگر اسم و رسم‌داری بود. در زمان حکومت ناز‌ی‌ها در فرانسه عضو فعال جنبش مقاومت بود و نوول سکوت دریا را نوشت. مختص همین کار هم درون جنبش مقاو مت editions de minuit را تأسیس کرد و اولین کتابی را هم که منتشر کرد، نوول خودش بود، در 1942، پر واضح با نام مستعار ورکور، اسم یکی از ایالت‌های فرانسه. بعد هم کتاب‌های فرانسوا موریاک را منتشر کرد ، با نام مستعار فورِز، و لوئی آراگون، با نام مستعار فرانسوا لاکولر – خشم. editions de minuit امروز یکی از انتشاراتی‌های بزرگ فرانسه است. جنگ که تمام شد، ورکور رازش را فاش کرد؛ تا آن زمان حتی زنش هم نمی‌دانست که ورکور چه کسی است. در دهه‌ی پنجاه، ژان پیر ملویل اولین فیلمش را بر اساس این نوول ساخت. اواخر همان دهه، ورکور در اعتراض به جنگ الجزیره مدال شجاعت لژیون دو نورش را – که به‌خاطر خدمت‌هایش در جنبش مقاومت گرفته بود – روی پله‌های کاخ الیزه پرت می‌کند و فریاد می زند: «من نجنگیدم تا شماها بتوانید شکنجه کنید.» چهارده سالم بود که سکوت دریا را خواندم، به فارسی، در 1961، در تهران. کتاب را که ممنوع بود از یک کتابفروش دوره‌گرد خریده بودم که گفت هر وقت که خواستم، کتاب را پس می‌گیرد و پولش را می‌دهد و بهتر است که کتاب را نگه ندارم. حرفش را گوش نکردم و کتاب را نگه داشتم. کتاب در سال 1944 در تهران منتشر شده بود. مترجم که از روشنفکران صاحب نام بود و زمان جنگ در فرانسه زندگی می کرد، نسخه‌ای از کتاب را از طریق جنبش مقامت تهیه کرده و به تهران برده بود. 1965 که به آلمان می‌آمدم، این تنها کتابی بود که با خودم آوردم و هنوز هم دارمش، این کتاب کهنه‌ترین مایملکم است و چهار سال پیرتر از خودم. اولین ترجمه‌ی آلمانی این کتاب در سال 1946 در کارلس‌روهه، در بخش فرانسوی آلمانِ اشغال شده، منتشر شد. کمیسر فرهنگی مسئول فرانسوی‌ها اسمش مانِس اشپربر بود. در 1975 بود – بعد از ده سال اقامت در آلمان – که اولین نسخه‌ی آلمانی کتاب به دستم رسید، قدیمی و دست‌دوم. از آن به بعد نسخه‌ها و تر جمه‌های متعددی از این کتاب را دیده، خریده و هدیه داده‌ام – به‌خصوص به دوستان آلمانی. حالا پیپون داستان من را می‌داند، اما کتاب را نخوانده. کتابفروش نسخه‌ای از کتاب ندارد. به پیپون قول می‌دهم که یک ترجمه‌ی آلمانی از کتاب را برایش تهیه کنم. نمی‌پذیرد و می‌گوید از مادرش که زن کتاب‌خوانی است، سراغ کتاب را خواهد گرفت. امروز پیپون داستانش با ورکور را برایم تعریف می‌کند. سه روز بعد از این که من از لیون رفتم، پیپون از مادرش می پرسد که آیا کتاب را می‌شناسد. مادرش از کمدی قفل‌شده دو دفترچه بیرون می آورد – از آن دفترچه‌هایی که شاگردمدرسه‌ها در زمان جنگ داشتند – و می‌دهد به پیپون. مادر، در زمان جنگ، سکوت دریا را مخفیانه در این دفترچه را رونویسی کرده بود: داستان آن برخورد توام با سکوت دو وطن‌پرست فرانسوی با یک افسر تحصیلکرده‌ی آلمانی را که به فرهنگ فرانسوی احترام می‌گذاشت و قصد نجاتش را داشت و بالخره پی می‌برد که ناز‌ی‌ها می‌خواهند این فرهنگ را نایود کنند رونویسی‌اش را هم از روی رونویسی دوستی کرده بود که او هم از روی رونویسی یکی دیگر رونویسی کرده بود – تمامش هم در زمانی که دشمن همه‌جا را می‌‌پایید.

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ توسط وحید
بهاره اله‌بخش  

پرنده هم توی خیابان‌های شهر پر نمی‌زند و من همین‌طور می‌رانم. گاز. دنده دو به سه، سه به چهار، چهار به پنج. باید همه‌ی چراغ‌قرمزها را با تمام سرعت رد کنم و ماشین‌هایی را که تک‌و‌توک سر راهم سبز می‌شوند، ببندم به بوق. باید اشک همین‌طور از دو طرف صورتم بچکد؛ تا سیاهی‌های ریمل حل‌‌شده در اشک - روی دو خط پاک‌شده‌ی کرم پودر دو طرف صورتم- تا وسط گونه‌ام برسد و محو شود. خط‌های سفید جاده درست از وسط ماشین می‌روند تو تا وقتی که صدای بوق ممتد مرا از جا بپراند. ردیف درخت‌ها و چراغ‌ها سریع و سریع‌تر رد می‌شوند؛ بلوارها، دور‌برگردان‌ها و تابلوها. نگاهم باید به آن قسمتی از جلوی شیشه باشد که تاریکی آسمان با آخرین نقطه از جاده تلاقی می‌کند. آن‌جا که تو، بالایش نشسته‌ای و با جوهر سفید، روی سیاهی‌ها می‌نویسی که من بخوانم. می‌خوانم و می‌روم. می‌نویسی: «بوق. پدال. جیغ لاستیک. ‹مگه کوری زنیکه؟› در ماشین محکم. اطلاعات. ‹بچه؟ چهارساله؟ نه نیوردن.› استارت. اتوبان.»
اما دیگر نمی‌خواهم. به هیچ بیمارستانی سر نمی‌زنم. در بسته‌ی هیچ پزشک قانونی و سردخانه‌ای را نمی‌کوبم و به هیچ افسری هر قدر خودش را نگران بچه‌ی گمشده‌ام نشان بدهد؛ شماره‌ی تلفن نمی‌دهم. دیگر حوصله‌ی شنیدن صدای جذاب و هوس‌آلود هیچ مردی را ندارم که به هر بهانه‌ای زنگ بزند. دیگر به جوهرهای سفید تو هم نگاه نمی‌کنم. دیگر چشم‌بسته همه را حفظم: هفت صبح، یک سی‌دی شاد. با خنده از خواب بیدارش می‌کنم که برای رفتن مهد، بهانه نگیرد. با این که خودش بلد است؛ حتی اگر خواست سر پایش کنم، این کار را هم می‌کنم. اما باید برود. روی در سفید یخچال، با سیاه می‌نویسی که خوب ببینم. تو می‌نویسی و من باید اجرا کنم. فقط نوشته‌هایت را می‌بینم. خودت آن بالا پشت میز تحریر نشسته‌ای. می‌نویسی و مرا روی کاغذهای خط‌دار، می‌پایی. باید تغذیه‌اش را از توی یخچال بردارم و بگذارم توی ظرف دردار کوچکش. خودکاربه‌دست، تمام صفحه را زیر نظر داری. هر روز باید همین کارها را تکرار کنم. حتماً خیلی دلت خنک می‌شود وقتی به قسمت‌هایی می‌رسی که دست‌هایم شروع می‌کند به لرزیدن و چشم‌هایم سیاهی می‌رود. می‌دانم بغض که به گلویم فشار می‌آورد، دلت می‌خواهد بزنم زیر گریه، یا فرمان را بچرخانم سمت چپ؛ زیر اولین کامیونی که از روبرو می‌آید.

چشم‌های کوچک و پف‌کرده‌اش، خواب خواب است. اما به سرویس مهد سپرده‌ام - یعنی تو نوشته‌ای- که زودتر بیاید. سوار فولکس قدیمی که می‌شود، برمی‌گردم توی سالن، فنجان قهوه‌ام را که دیگر داغ نیست سر می‌کشم. فنجان را برمی‌گردانم توی نعلبکی و باز همان خط‌های درهم بی‌انتهای ته فنجان. این فال هرروزه‌ی من است که وادارم می‌کند فنجان را بچرخانم و به خط‌های سفیدی که در سیاهی‌ها باز می‌شود، زل بزنم. دفتر و قلم را برمی‌دارم و لم می‌دهم روی مبل. دفتر را روی زانویم می‌گذارم که صورتم بالای کاغذ نباشد. این‌طور راحت‌ترم، وقتی می‌نویسم هیچ کدام‌شان مرا نمی‌بینند.
 امروز هر چه خودم بخواهم می‌نویسم. دیگر پسربچه‌ی سرگردان توی پارک که از پایین نگاهم می‌کند سرم گیج می‌رود. بس است هر چه ترسان و لرزان از کنار شبگردها گذشته، هر چه از ترس پارس سگ‌ها دویده وسط خیابان و با صدای کش‌دار ترمز، صورت وحشت‌زده‌اش را برگردانده سمت ماشین و بعد... تصمیم خودم را گرفته‌ام. داستان پسربچه تمام شده است. برای تلافی هم که شده امروز یک زن را می‌نویسم، که شب و روز پشت میز تحریر می‌نشیند و تنها چیزی که می‌نویسد خیابان است و خیابان.
از مهد زنگ می‌زنند. یادم رفته برای اردوی امروز، رضایت‌نامه‌اش را امضا کنم. باید بروم همان‌جا؛ وگرنه برش می‌گردانند و امروز دیگر از نوشتن خبری نیست. سوییچ را برمی‌دارم. باید طوری وارد شوم که از جلوی پنجره‌ی کلاسش که می‌گذرم، مرا نبیند وگرنه بهانه می‌گیرد که با من برگردد، یا من هم با ماشین بروم دنبال اتوبوس‌شان که از پنجره برایم دست تکان بدهد. وارد که می‌شوم، بوی نای نفس با نان و پنیر و پوست نارنگی می‌زند توی صورتم، نفسم بند می‌آید. بچه ها، وسط سالن توی هم می‌لولند. به زحمت از لابه‌لای بچه‌ها رد می‌شوم تا برسم به دفتر و امضا بدهم. دوباره ماشین، خیابان، ترافیک، بوق. به اولین پارک که می‌رسم، درخت‌های بلندش وسوسه‌ام می‌کند. می‌زنم کنار. روی یک نیمکت می‌نشینم و به اطراف نگاه می‌کنم. چند دختر با کوله‌پشتی رد می‌شوند. با یکی‌یک لیوان چای. موهای‌شان که از زیر روسری پیداست، خیس است. فضای یک استخر، هیاهوی گنگ و بخار گرمی که زمستان‌ها از روی آب بلند می‌شود. تا به حال چیزی در موردش ننوشته‌ام. بلند می‌شوم. باید ماشین را بردارم و بروم استخر. مایو و کلاه از همان‌جا می‌خرم. معمولاً دم در استخر می‌فروشند یا توی رختکن.
 شیرجه می‌زنم توی آب. حواسم هست، وقتی هم که زیر آب هستم، خوب گوش کنم که صداها چطور شنیده می‌شود. سرم را که بیرون می‌آورم، به صورت‌های خیس، چشم‌های قرمز، مایوها و خلخال‌ها نگاه می‌کنم. به نجات‌غریق‌هایی که با مایو روی صندلی‌های دور استخر نشسته‌اند، دقیق می‌شوم با آن سوت‌های گاه و بیگاه‌شان. چشم‌ها بسته، زیر دوش. چهره‌ی یک زن دائم در ذهنم این در و آن در می‌زند. باید چشم بسته، روی آب آمده باشد و سعی کند به هیچ چیز فکر نکند. هنوز مانده تا داستان شود. و تو دایم می‌نویسی که باید به این فکر کنم: «خوب بود؛ فضای استخر را خیلی وقت بود فراموش کرده بودم.»
سوار ماشین که می‌شوم، گوشی را نگاه می‌کنم. چند تماس ناموفق از مهد کودک پسرم. حتماً می‌خواسته‌اند اطلاع بدهند که زودتر برشان می‌گردانند. باید قبل از این‌که برسد خانه، چیزهایی بنویسم. چهره‌ی زن که می‌خواهد تمرکز بگیرد، خیلی مشغولم می‌کند. ماتیکم را توی آینه‌ی جلو چک می‌کنم. چشم‌هایم قرمز و خسته‌اند. هنوز راه نیفتاده‌ام. ملودی تند تلفن. شماره‌ی مهد روی صفحه‌ی گوشی. برمی‌دارم. فقط وقت می‌کنم بگویم الو. مستخدم مهد کودک است. می‌گوید از صبح چندین بار زنگ زده‌اند. مدیر، مربی‌ها و بچه‌ها همه رفته اند اردو. به او خبر داده‌اند که پشت سر هم شماره‌ی مرا بگیرد. بغض کرده و نمی‌داند چطور بگوید؛ اما بالاخره باید بفهمم بچه‌ها که از اتوبوس پیاده شده‌اند، فقط دیده‌اند پسرم دویده دنبال یک ماشین و داد زده: مامان! اومدی؟
دست‌هایم می‌لرزد. گوشی از دستم می‌افتد، سر می‌خورد کنار پدال ترمز. ماشین را روشن می‌کنم و تو تا نیمه‌های شب، اول با جوهر سیاه و بعد با جوهر سفید می‌نویسی، تا من بین تابلوی کتابفروشی‌ها، گالری‌ها و استخرها، دنبال پارک‌ها، سردخانه‌ها و بیمارستان‌ها بگردم. مهد کودک تعطیل است. به هیچ پاسگاهی چنین اتفاقی گزارش نشده. هیچ پسربچه‌ای کنار جدول خیابان گریه نمی‌کند. کنار پیاده‌روها غیر از سیگارفروش‌ها و معتاد‌های مچاله که دور حلبی‌های هیزم‌سوز جمع شده‌اند کسی نیست. پزشک قانونی و سردخانه‌ها تعطیلند و همه‌ی بیمارستان‌‌ها را گشته‌‌ام. گوشی‌ام شارژ ندارد. اگر کنار جاده‌ی کیوسک تلفنی هم باشد، شماره‌ی هیچ کس را بلد نیستم. بنزین هم دارد تمام می‌شود. ننویس لعنتی. دلم می‌خواهد همین‌جا بزنم کنار، پیش همین پارک اسباب‌بازی، کمربند صندلی‌اش را از کمر بچه‌گانه‌اش باز کنم. نگاهم کند و ناباورانه بگوید: «برم سرسره؟» و من بگویم: «آره عزیز دلم.» محکم بغلش کنم، سیر ببوسمش و او ذوق‌زده بگوید: «مامان؟ تو هم بیا پیشم.»

گفتم ننویس. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم و صورت پف‌کرده‌ات را توی آینه می‌بینم، می‌خواهم سر به تنت نباشد. یادم می‌آید که این داستان دوباره تکرار می‌شود و تو آن بالا قلم‌به‌دست نشسته‌ای و خاطره‌هایت را مرور می‌کنی. مثل هر شب، مثل هر روز. مرا هم مثل خودت در به در این خیابان‌های کاغذی کرده‌ای. اولین باری که با دست‌خط جهنمی‌ات شروع کردم به راندن، موهایم سیاه سیاه بود. حالا موهای تو هم مثل من جوگندمی شده. خوب که فکر می‌کنم، زنی که سعی می‌کرد روی آب شناور بماند با آن چشم‌های بسته و صورت خسته‌اش چقدر شبیه تو بود. بنویسی یا نه، می‌خواهم امشب برانم طرف قبرستان شهر؛ آن سنگ قبر کوچک را پیدا کنم و محکم بغلش کنم. دیگر هم نوشته‌هایت را بالای این آسمان سیاه نمی‌خوانم. می‌خواهم چشم‌بسته رانندگی کنم.

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ توسط وحید

آری زندگی جاریست

در رگهایمان

در چشمانمان

در نفسهایمان

و شاید در گوشه ای دنج و تاریک

زندگی روی لبهایمان جاریست...

ارسال در تاريخ شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥ توسط وحید

امروز هم مثل دیروز است

هوا هم مثل دیروز روشن است

آدمها هم مثل دیروزند

من هم مثل دیروزم هستم

با کمی تفاوت در

ته ریشم و کوفتگی موهام

بخاطر عشق بازی با بالشت

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید

با انجام بزرگترین چشم بندی دنیا در اتوبان رسالت تهران توسط مسئولان سابق شهرداری. یک دوربرگردان که صدها میلیون ریال یرای احداث آن هزینه شده بود ناپدید شد.

این دور برگردان که قرار بود طی سه ماه در تقاطع ( تعاون - رسالت ) انجام شود و قرار داد آن زمستان سال ۸۳ بسته شده بود پس از گذشت حدود ۲ سال و با وجود پرداخت صدها میلیون ریال توسط شرکت پیمانکار که دارای روابط ویژه ای با مسئولان سابق شهرداری بوده است به پایان نرسیده است. با بررسی مدارک پرونده یاد شده مشخص شد در حالی که قرار بود این پروژه ۲۰ ماه پیش انجام شود این پیمانکار هیچ گونه اقدامی در راستای اجرای دوربرگردان انجام نداده و عملا دوربرگردانی که صدها میلیون از اموال شهروندان تهرانی بر آن هزینه شده ناپدید شده است.

روزنامه صنعت صفحه ۱۶ مورخ ۱۹/۹/۸۵

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید

تصویری کاذب و وسوسه کننده

 منو ریل

وقتی که کنار یه دکه میخواهید روزنامه بخرید حتمی عکس منو ریل رو در روزنامه ها دیدید. البته اگه صر وصدا و دود ناشی از ترافیک گذاشته باشه یک لحظه بهش فکر کنید.

هر روز ذهن ما پر از تصاویر وعده هایی میشود که در حقیقت وجود ندارند.

منو ریل هم یکی از اونهاست نمیدونم چرا هر وقت اسمشو میشنوم یاد وعده هایی میافتم که قبل از راه افتادن مترو دلمو برده بود؟! مترویی که بعد از چندیدن و چند سال هنوز تکمیل نشده و البته توسعه اون رسما داره فراموش میشه... 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید

نفسی روی گونه‌ای لغزید

 

بوسه‌ای شعله‌ زد میان دو لب 

 

*

 

از تنم جامه برون آر و بنوش

 

شهدِ سوزنده‌ی لبهایم را

 

*

 

باز لبهای عطش کرده‌ی من

 

لب سوزان ترا میجوید

*

 

تا لبی بر لبِ من می لغزد

 

میکشم آه که کاش این او بود 

 

*

 

در این جام لبانم باده‌ی مردافکنی دارم 

 

*

 

لبهایت با سلام بوسه

 

ویران گشتند روی لبهام 

فروغ فرخزاد

 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید
داستانی از: لوئیزا والنزوئلا/ برگردان: سودابه اشرفی

ماسک و کلمه


آنها در اين شهریِ خواب‌آلود از يک‌ديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.

درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طويلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بيضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز يکديگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شيشه‌ای بی‌پايان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.

او خود را رها می‌کند. سيال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پايين می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکان‌هایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشنده‌ای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. اين ماسک مرگ است. با خط‌های اصيل و زيبای سنگی.

آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شيشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالری‌ها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم می‌گيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پايين می‌رود و از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمی‌کند. نزديک در ورودی تصميم می‌گيرد سراغ آن را از دربان بگيرد.

در همان‌حال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرين‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گيرد. دربان می‌گويد، همان زنی که می‌بوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گيرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشنده‌ای را می‌بيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخ‌هايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچ‌يک از آنها توجه او را برنمی‌انگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.

مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دايناسورها، و با خود می‌گويد: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسه‌های شيشه‌ای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌يابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين می‌يابد. مامورين به او اطمينان می‌دهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پايين می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.

داخل موزه‌ی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شيشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

منبع سایت جن و پری

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید
sedaghat balatar, ehteram bishtar, Ta hamishe ghalbha naZdiktar


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید
man ye oghyanusam zolale zolal vali teshname, ye asemunam abio saf, eynake meshkito bardari lamsam mikoni...


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید
مشاور رييس جمهور: احمدي‌نژاد پيش از رقص و آواز دوحه را ترك كرد

جوانفكر در پاسخ به اين پرسش كه برخي از سايت‌هاي خبري به حضور احمدي نژاد در برنامه رقص و آواز زنان قطري در مراسم افتتاحيه مسابقات آسيايي دوحه اشاره كرده‌اند، نظر شما در اين‌باره چيست؟ اظهار كرد: چنين ادعايي را من هم شنيده‌ام اما تا وقتي ما در محل برگزاري اين مراسم حضور داشتيم، متوجه رقص و آواز مورد ادعا نشديم البته احمدي نژاد و هيات همراه وي70 دقيقه زودتر از زمان پايان مراسم، مستقيما از اين محل عازم فرودگاه شدند و به تهران بازگشتند، معني آن اين است كه اگر چنين رقص و آوازي صحت داشته باشد، در زمان حضور نداشتن احمدي نژاد در محل برگزاري مراسم انجام شده است.

البته یه نظر حلاله...

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید

فیلتراسیون اتصالات

رئيس جمهور افشا كرد:
توزيع 480 هزار سكه بهار آزادي توسط دستگاههاي دولتي

محمود احمدي‌نژاد گفت: عده‌اي عادت كرده‌اند كه به منبع بيت‌المال وصل باشند و از اين منبع با موتور سه‌فاز بالا بكشند اما روشن است همين افراد در برابر اجراي عدالت مانع‌تراشي كرده و فريادها مي‌زنند.

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید

وزارت راه و احداث تونل هاي اضافه در جاده هاي كشور

در مطالعات مسيرجاده هاي كشور سعي مي شود مسير از مناطق پر عارضه عبور داده شود تا احجام عمليات را بالا ببرند . براي مثال هرچه تعداد و حجم رديف هايي مانند : خا كبرداريها ، خاكريزيها ، تونل ها و يا پلها بالا برود پروژه سود آور تر خواهد شد . براي نمونه مي توان به محورهايي مانند جم – فيروزآباد ، جم - عسلويه( مورد مطالعه مهندسين مشاور فرا ديد ) . تهران – رود هن ( مورد مطالعه مهندسين مشاور ايران استن ) . سرخ آباد- گنجگاه( مورد مطالعه مهندسين مشاور پاسليو ) و...
اشاره كرد . به غير از اين در بعضي موارد ميخكوبها هم اصلا شباهتي با هم ندارند يعني با پلان 50000: 1 مطابقت ندارد كه براي نمونه ميتوان به پروژه جم – فيروز آباد اشاره كرد .

گزارش سايت خبري - تحليلي ديدار

(( بدون شرح))

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ توسط وحید
قالب وبلاگ